توضیحات
به دور از منطق نیست مردم شهری که من به آن زندهام، منتظر فرارسیدن موسم عزاداری سالار شهیدان میمانند و با چنان ولعی بر سینه میزنند و زنجیرها بر پشت میکوبند. این مردم داغدارند همیشه داغدار پدران و مادران و فرزندان خود بودهاند. این مردم در تاریخ روی خوش از زمانه ندیدهاند که خوش بگردند و از تفرج مزاج حرف بزنند و روی خندان داشته باشند. انگار هر چه مصیبت عظمای این عالم بوده بر سر مردم این شهر ریخته. سیاهپوشاند و روسیاهِ هم. یا کمر به زیر برف دادهاند یا به قحطی سُق زدند. یا داغ پارۀ وطن دیدهاند یا خاک بر سرِ قحطیِ زمهریر کشیده ریختهاند. یا داغ پدر شهید کشیدهاند یا بر نعش پسر گریستهاند. برای همین وقتی پا روی خاک این سرزمین میگذارم، بیاختیار اشکهایم سرازیر میشود و بوسه بر فرش زرین آن میآورم.
صدای زنگ ساعت به گوش میرسد…












نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.